... به حباب نگران لب یک رود قسم ،
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد ،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند .
لحظه ها عریانند ،
به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز ...
شاعر : ؟؟

... به حباب نگران لب یک رود قسم ،
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد ،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند .
لحظه ها عریانند ،
به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز ...
شاعر : ؟؟

می گویند : شاد بنویس ...
نوشته هایت درد دارند!
و من یاد ِ مردی می افتم ،
که با کمانچه اش ،
گوشه ی خیابان شاد میزد...
اما با چشمهای ِ خیس ... !!
نویسنده : ؟؟
گیله مرد می گفت :
آدم ها وقتی از هم دور می شوند؛
تفسیر و علتش اینه که ؛ خیلی وقته از خدا دور شدن !
هر چند اگه ازشون بپرسی ممکنه این واقعیت رو تکذیب کنند و هزار بهانه بیارن ، ولی تو باور نکن ...
امیدوارم دلت با و برای مردم بتپه و برای رضای محبوب ...
با الهام از یک نوشته

در عجبم
از سیب خوردنِ مان
که
از آن فقط ” چوبش ” باقی می ماند.
مگر این همه چــــــوب که خوردیم
از یک سیــــب…..شروع نشد !؟
نویسنده : ؟؟

زندگی را نفسی ارزش غم خورن نیست ، و دلم بس تنگ است ، بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از رو برود .
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم ...

نه.. نه!
گریه نمی کنم یک چیزی رفته توی چشمم!
به گمانم ...
یک خاطره است

مسافر، مسافر است
وقت استقبال هم می دانی
که یک روز باید بدرقه اش کنی ...
دل نبند ...
شکستن دل، به شکستن استخوان دنده میماند؛ از بیرون همهچیز روبهراه است، اما هر نفس، درد است که میکشی . . .
" برنت "
رنج را آشفته در لبخند پنهان می کنم
تا دلش غمگین نگردد هر کسی با من نشست ...
![]()
غم راه آمدنش را خوب بلد است! باید راه آمدن با او را یاد بگیرم!!
یا اینکه راه دیگری را در پیش بگیرم ... راهی بسوی امید و تلاش ...

تو شعر و شور باران شمالی
دل انگیزی سراپا شور و حالی
به شالیزار قلبم باش باران
که می سوزد دلم از خشکسالی . . .

خنده را معنی ز سرمستی مکن آن که می خندد غمش بی انتهاست

به من بگو
چرا تمام شدم
درست در آغاز تو!؟!