... دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم ...
قسمتی از شعر
شاعر : ؟؟

... دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم ...
قسمتی از شعر
شاعر : ؟؟

دوستی تو قسمت نظرات نوشته بود :
یه روزی یه وقتی یه جایی همه ی انسان ها تنها می شن ...
در جواب نوشتم " بله ... البته وقتی که خدا رو فراموش کنند ... "
کاش در فکر چاره برای روزی باشیم که: نه مال و ثروت مون ما رو همراهی می کنند / و نه همسر و فرزندانمون / و نه مقام و قدرتمون / و نه زیبایی و جمالمون ...
روزی که از دنیا نصیبمون اعمالیه که پیش فرستادیم و مقداری پارچه ساده و یک متر جا ...
درفکر دوست شدن با کسی باشیم که هیچوقت و هیچ جا تنها نمیذارتمون ...
خدایا دستهای سردم رو دردست بگیر ...
احساسم اینه : دارم غرق میشم ...
" دمی چند گفتم برآرم بکام
دریغا که بگرفت راه نفس
دریغا که بر خان الوان عمر
دمی خورده بودیم و گفتند بس "
شعر از حضرت سعدی
ای که در فصل خزان بینی مرا با پشت خم ،
این زمستان را مبین ، ما هم بهاری داشتیم
کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد ! من که نه سنگ بودم نه کوه ، من چرا تنها شدم ؟