مانند درخت مهربان می شوی و بی آزار ...
اگر یکی از چشمانت به تنومندی و برگ و بارت باشد و به بهار
و چشم دیگرت به هیزم شکن و خزانی که از آن فراری نیست ...
منبع : با الهام از یک نوشته

مانند درخت مهربان می شوی و بی آزار ...
اگر یکی از چشمانت به تنومندی و برگ و بارت باشد و به بهار
و چشم دیگرت به هیزم شکن و خزانی که از آن فراری نیست ...
منبع : با الهام از یک نوشته

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
ولی آیا تابحال شمرده ای ؟
برای شروع بگذار از جایی دیگر شروع کنیم،
اول از همه بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی
و بعد بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب مردمان نشاندی
و سپس بشمار ، تعداد اشک هایی که بخاطر همدلی از سر شوق و غم ریختی ،
و سر آخر بشمار تعداد دستهای نیازمندانی که گرفتی و تعداد قدمهایی که در کار خیر برداشتی ،
و همه اینها را که بشماری ، تعداد لبخندهای " آن یگانه " بدست می آید.
و تمام .
جوجه هایت شمرده شد ...
نقطه سر خط
نفر بعدی لطفن .
منبع : با تغییر از متن ارسالی خوانندگان

سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
مانند گلی که در بهار روییده
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز
سراینده : ناشناس

سپیده دم نزدیک است ...
بعضی آهنگها و ترانه ها برای گوش دادن ساخته نشده اند ...
اونها بوجود اومده اند برای کمک کردن به آدمها برای " یک دل سیر گریه کردن " از ته دل ...

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان ...
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند
.........................
علی رضا بدیع
منبع : وبلاگ سیاه بانو

آدمها وقتی پیر میشن اخلاقشون هم شبیه بچه ها میشه بهانه گیر تر میشن و کمی هم بد اخلاق تر ...
این اقتضای سن اونهاست
لطفاً از اونها فاصله نگیرید و تنهاشون نگذارید
یه همچین روزای سراغ ما هم میان
روزهای تنهایی ...
روزهای نا امیدی ...
روزهای غم انگیز و پاییزی ...
اونها احتیاج به کمک دارن تا به سلامت بتونن از این مسیر و مرحله عبور کنند
دوست من ... کمی باهات حرف دارم ...
اگه یه روزی یه جایی با یه کسایی تصمیم گرفتی عزیز سالخورده ای رو ببری خانه سالمندان...
و بهونه تون هم اینه که اینجوری برای خودش بهتره ...
چند روزی یک چمدون کوچیک ببند و با وسایل ضروری زندگی برو تو همون خانه سالمندان ...
تک و تنها بدون هیچ وسیله ی ارتباطی ...
وقتی تو نمی تونی از اون چه انتظاری داری ...
برای ما هم روزی میاد که پیر و سالخورده میشیم و خیلی از کارهامون رو نمی تونیم انجام بدیم و حتی ممکنه دچار بی اختیاری بشیم و خودمونو کثیف کنیم ...
این دست ما نیست همونطور که نوزادی که خودشو کثیف میکنه دست خودش نیست
دوست من با سالخوردگان مهربون باش تا بعدها باتو مهربون باشن
دوست من تو معلم بچه هات هستی و از تو یاد خواهند گرفت
لطفن معلم خوبی باش
لطفن آماده روزهایی باش که دلنشین بودنش به تو بستگی داره ... روزهایی که به چشم برهم زدنی فرا میرسند ...
از توجهت ممنونم

صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛ نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم!؟
